خانواده پایدار

سبک زندگی اسلامی عقلانی مبتنی بر معارف ناب اهل بیت علیهم السلام

خانواده پایدار

سبک زندگی اسلامی عقلانی مبتنی بر معارف ناب اهل بیت علیهم السلام

خانواده پایدار
آخرین نظرات

امام صادق علیه السلام می فرمایند: « اگر در جمع یک نفر هم گریه کند، ابر باران رحمت خداوند همه را زیر پوشش می‌گیرد. »

حالا که خانه نشینی اجباری دامن گیرمان شده است، تبدیلش کنیم به محور عشق خدا. پدر و مادرها دور هم بنشینند دم خانه خدا، با خدا خلوت کنند. انگار خدا جور دیگری می‌خواهد پذیرایی کند. در دوران فرعون، مصیبت‌ها بر بنی‌اسرائیل سخت شده بود. بزرگان‌شان جمع شدند و گفتند باید کاری کرد ما داریم از پا درمی‌آییم. با هم قرار گذاشتند. همه در بیابان جمع شدند.مادرها را از بچه‌ها و کوچکترها را از بزرگترها جدا کردند. حتی حیوانات را از بچه‌هاشان دور کردند.مدتی به آرامش گذشت. آهسته ، آهسته گریه بچه‌ها بلند شد. ناله مادرها بلند شد. ناله‌ها درهم آمیخت. همه یکپارچه ضجه می‌زدند. در روایت است که خداوند چند سال آمدن موسی را جلو انداخت. فرج و گشایش حاصل شد.

 ان شاءالله آمدن صاحب ما نزدیک باشد. این اضطرار جهانی و سختی ها، بشریّت را به نقطه‌ای برساند که همه با هم بگویند خدایا آن منجی را برسان. بس است این همه غفلت. بنابراین ماه رمضان امسال باید ویژه و استثنایی باشد. وقتی این بلیّه خاص و استثنایی است، باید ارتباط با خدا هم ارتباط استثنایی شود. باید نقطه اضطرار هم خاص باشد.

مطالب بیشتر:

کتاب و کرونا

معرفت عاشقانه و بصیرت عارفانه

زینب به جرم عشق اسیر شد!

رضا کشمیری

بخش‌هایی از خاطرات خودنوشته حضرت آقا در کتاب خون دلی که لعل شد :

در مسیر، یک افسر جوان که به گستاخی و وقاحت معروف بود، مرا دید و از دور به تمسخر صدا زد: آشیخ! ریشت را تراشیدند؟ و من فوراً پاسخ دادم: بله، سال‌ها بود که چانه‌ی خود را ندیده بودم و حالا الحمدلله می‌بینم! و بدین ترتیب اجازه ندادم خشنود ودلخوش شود. (ص۹۴)

یک روز پسرم مصطفی را که دوساله بود، به زندان آوردند. یکی از سربازان دوان دوان آمد و گفت: پسر شما را آورده‌اند... مصطفی را گرفتم و بوسیدم. کودک، به علت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت؛ لذا با چهره‌ای گرفته و اخم کرده و حیرت زده به من می‌نگریست! سپس زد زیر گریه. به شدّت می‌گریست. نتوانستم او را آرام کنم... این امر به قدری مرا متأثر ساخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دل‌آزرده بودم. (ص۱۵۱)

شلّاق‌هایی با ضخامت‌های مختلف به سقف آویخته بودند که ضخامت آنها یک انگشت، دو انگشت و یا بیشتر بود. یکی از آنها شلاقی برداشت و شروع کرد به زدن به پاهایم. آنقدر زد که خسته شد. فرد دیگری شلاق را گرفت. او هم زد تا خسته شد. نفر سوم شروع کرد به زدن. و به همین ترتیب ... (ص۲۱۰)

زندانی، جز برای رفتن به دستشویی